یکشنبه 11 مرداد1388 (10:9 قبل از ظهر)
سلام به همه عزیزان من میخوام این وبلاگو واسه همیشه به همین حالت بزارم و دوباره با یه وبلاگ جدید
وارد کار بشم امیدوارم که این وبلاگ طرفدارهای خودشو پیدا کنه از همه شما خواهش میکنم که به
آدرس جدیدم سر بزنید.
پسرک تنها... توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره خیلی دیره
تغییر آدرس یکشنبه 11 مرداد1388 (10:9 قبل از ظهر) سلام به همه عزیزان من میخوام این وبلاگو واسه همیشه به همین حالت بزارم و دوباره با یه وبلاگ جدید وارد کار بشم امیدوارم که این وبلاگ طرفدارهای خودشو پیدا کنه از همه شما خواهش میکنم که به آدرس جدیدم سر بزنید.
|
نوشته شده توسط پسرک تنها...
سلامی دوباره یکشنبه 3 خرداد1388 (6:59 بعد از ظهر) سلام خدمت همه دوستان خوبم امیدوارم که حال همتون خوب باشه من بعد از مدت ها دوباره یه مطلب میزارم راستی خیلی ممنون که خیلی کم بهم سر میزنید خیلی ممنون که به یاد من هستید من دیگه دارم میرم سر کار خیلی دیر به دیر میتونم بیاو و وبم آپ کنم یه سری عکس از سوسانو میزارم اگه خوشتون اومد نظر بزارید ![]() ادامه عکس ها در ادامه مطلب
سلام جمعه 28 فروردین1388 (7:53 بعد از ظهر)
سلام به همه دوستای خوبم امید وارم که حال همگی خوب باشه من دیگه نمیتونم بیام رویه نت الانم تویه کافینت دارم این آپ رو میزارم برام دعا کنید که کارام تموم بشه که دوباره بتونم بیام پیشتون باور کنید از اینکه دیگه خیلی خیلی کم می تونم بیام رویه نت ناراحت هستم موفق و سر بلند باشید دوست دار همه شما پــــــــــــــــــســـــــــــــــــرک تــــــــــــــنـــــــــــــــهـــــــــــــــا (داود)
|
نوشته شده توسط پسرک تنها...
همایش بزرگ شاهنامه خوانی (طایفه مکوند) ایل بختیاری سه شنبه 4 فروردین1388 (11:39 بعد از ظهر)
عزيزم دوشنبه 12 اسفند1387 (12:6 بعد از ظهر) عزیزم
|
نوشته شده توسط پسرک تنها...
بی تابی هایم پنجشنبه 26 دی1387 (0:14 قبل از ظهر) لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
|
نوشته شده توسط پسرک تنها...
زیباترین قلب جمعه 6 دی1387 (1:11 قبل از ظهر) روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام
آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود
و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد
جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با
قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او
دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از
قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون
اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛
چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به
كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي
عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم
كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش
بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به
سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان
به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از
قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
|
نوشته شده توسط پسرک تنها...
|